عصبانی هستم که بلد نیست با oovoo کار کند. هر چه قدر هم که توضیح دهم باز می گوید نه چنین آیکونی نیست. عصبانی می شوم. و می گویم فعلن خداحافظ. می گوید بابا می خواد باهات حرف بزنه. می گم نه حالا بعدا که یاد گرفتید ارزونتر می شه...
چند دقیقه نگدشته است که صدای مضحک زنگ oovoo می اید . پیدایش کرده است و حرف می زنیم. می گوید بابا هم الان می آد می خواد حرف بزنه باهات.
صحنه ی آمدن او ،نشستنش و اینکه با یکدیگر حرف می زنیم: آمیزه ای از خشم و اندوه هستم. و آرام گریه می کنم . میدانم که نخواهد دید.
بعد مکالمه سرم را بر روی میز دانشگاه میگدارم و باز هم گریه می کنم.
چند دقیقه نگدشته است که صدای مضحک زنگ oovoo می اید . پیدایش کرده است و حرف می زنیم. می گوید بابا هم الان می آد می خواد حرف بزنه باهات.
صحنه ی آمدن او ،نشستنش و اینکه با یکدیگر حرف می زنیم: آمیزه ای از خشم و اندوه هستم. و آرام گریه می کنم . میدانم که نخواهد دید.
بعد مکالمه سرم را بر روی میز دانشگاه میگدارم و باز هم گریه می کنم.