February 09، 2011

while History comes in...

عصبانی هستم که بلد نیست با oovoo کار کند. هر چه قدر هم که توضیح دهم باز می گوید نه چنین آیکونی نیست. عصبانی می شوم. و می گویم فعلن خداحافظ. می گوید بابا می خواد باهات حرف بزنه. می گم نه حالا بعدا که یاد گرفتید ارزونتر می شه...
چند دقیقه نگدشته است که صدای مضحک زنگ oovoo می اید . پیدایش کرده است و حرف می زنیم. می گوید بابا هم الان می آد می خواد حرف بزنه باهات.
صحنه ی آمدن او ،نشستنش و اینکه با یکدیگر حرف می زنیم: آمیزه ای از خشم و اندوه هستم. و آرام گریه می کنم . میدانم که نخواهد دید.
بعد مکالمه سرم را بر روی میز دانشگاه میگدارم و باز هم گریه می کنم.

February 04، 2011

زنان بدون مردان

فیلم زنان بدن مردان ساخته ی شیرین نشاط، اگر چه سرشار از تصاویر شاعرانه است و جذابیتهای بصری (نوع پوشش زنان و نصاویری نوستالژیک از فضای 28 مرداد و تزیینات شهر و خانه ها در آن زمان). امااز منطق ضعیفی برخوردار است. منطفی که نه تنها در سیر حوادث داستان و باز آفرینی فضایی تاریخی  دچار مشکل است بلکه حتی در ارایه ی تصاویر شاعرانه نیز چندان موفق نبوده است. تصاویر در اغلب موارد (در عین زیبایی و فیلمبرداری بینظیرشان ) به علت ضغف ساختاری فیلم به تکه تصاویر پراکنده ی زیبا تبدیل شده اند .  که استفاره ی آنها در بطن چنین فیلمی آنها را تبدیل به کلیشه و یا حداقال دست آویزی تکراری کرده است.
-یکی از زیباترین تصاویر تصویر  دختری به نام فایزه است که در مقابل آیینه در حال کشف بدن خود است.

January 29، 2011

ادبیاتی احساساتی 2


حالا  که تب کرده ام ،بعد از چندین ماه دوباره آن سوزش پنهانی چشمها آمده اند سراغم. سوزشی مختص به خیابانهای تهران .آنهمگام که در آنها قدم میزدم.سوزشی که بی تب نیز همیشه همراهم بود و با دود آمیخته در هوا مخلوط می شد.
 سنگینی بار حوادث تهران را ، چون دود آمیخته با هوا فرو می دادم.
خودم را می بینیم : آویزان و معلق. و آنها که در ایرانند را و ایرانی هایی که اینجایند را که همگی ایمان آویزانیم و معلق در برزخی این جهانی. اجساس می کنم همگی مان تب کرده ایم. تب داشته ایم . و دود آمیخنه با هوا را فرو می داده ایم . فرو خواهیم داد. همیشه...

January 11، 2011

شادمانی 2

مست کردم و بعد خواب دیدم که در خواب خوشحالم. یک خانواده ی هلندی که به طور اتفاقی نمی دانم به ایران سفر کرده بودند یا به چه علت دیگر کمی فارسی می دانستند و سوپر مارکت داشتند و در شهری میان شهر من و نایمخن زندگی می کردند که در خواب زیباترین شهر هلند بود و حتی در خواب هم زیبایی اش آنرا غیر واقعی می کرد، از من خوششان آمده است در سفر اتفاقی من به آن شهر. و مرا در سوپر مارکتشان استخدام کرده اند. در خواب شوهر آن زن که پیرمردی بود از من خوشش آمده بود و من سرشار از لدتی گنگ بودم از این علاقه ی پنهانی او به من. صبح که از خواب بیدار شدم از این که زندگی ام سر و سامانی گرفته است همچنان خوشحال بودم و مدتی طول کشید با کلی حساب کتاب که حتما خواب بوده است و در بیداری چنین اتفاقاتی نیفتاده است. در هر صورت از آن روز من همچنان خوشحالم.

November 23، 2010

شادمانی 1

پستی نوشتم در خصوص اینکه:
1.احساس بیسوادی میکنم.
2.او را بسیار دوست می دارم و گاه در میانه ی راه احساس می کنم قلبم از سینه برون می افتد از فکر کردن به او.
3. اینکه مجکومم به دوست داشتن و نمی توانم اولدرم بلدرم بازی در آورم. باید بپذیرم دوست داشتنم را با همه ی عواقبش.
4. اینکه نه تنها محکومم به دوست داشتن بلکه محکومم به پذیرش زندگی جدیدم.
و بعد نوشتم نه اکنون خوشجالم که انتحاب کرده ام . اکنون زندگی جدیدم را دوست میدارم. خانه ام را . کوچه ام را . شهر را و....
کودکانه خوشحالم که بر هیچ خانه ای بنیان مینهم. بر هیچ هیچ...
و بعد مفهوم زندگی است که در مقابل دیدگانم گسترده و گسترده تر می شود. شادی اندکی در درونم می جوشد،

که همه اش پاک شد و مرا به زحمت تایپ دوباره واداشت.

November 17، 2010

غم 1

اینکه کسی اینجا را نمی خواند احساس خوشایندی است... من راهای راها  خواهم بود بدور از همه ی هراسهایم. زن ای که رد ورکشاپ بود می کفت ما همه انجاییم برا یاینکه ریکاوری پیدا کنیم. ...
عم گینم و تلاش می کنم راهی بیابم باری غلبه بر غم...
می دانم که راهی هست . ناچارم که چنین فکر کنم...

November 14، 2010

ادبیاتی احساساتی

پاهایم میلرزند. دستهایم ....این مسیرها را رفتن و آمدن برای من سخت است. این همه در رفت و آمد بودن. زنگ می زنند ار تهران. صدایم میلرزد و باید کنترلش کنم. دستهایم و پاهایم را که در کنترل من نیستند. بغض گلویم را می گیرد.  گاهی اوقات در خیابانها که راه می روم گلویم درد می گیرد. از فشار بغضهای جمع شده. با گلویم  وارد معامله شده ام (مکالمه). می گویم آرام باشد.
چشمهای آبی و موهای بلوند بر اضطرابم می افزاید. من تحمل دیدن این همه دریا را ندارم . چشمهایشان چون دریایی منجمد مرا می هراساند.
صبح ها که از خواب بیدار می شوم خوشجالم . خوشحالم که آنها را نمی بیننم . اما تا شب نظرم عوض می شود. دلتنگ می شوم. دلم سوپ گرم می خواهد برای گلویم که همیشه درد میکند. دلم دستهای او را می خواهد که مرا آرام می کنند.
ادامه دارد